![]() |
![]() |
|
|
عزيزم
مي نويسي با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو در سينه ام دوازده قلب وجود دارد ؟ کدام هوس بازي مي تواند در ميان محبت هاي شديد دوام پيدا کند ؟ انسان آب را مي ماند : وقتي حواسش مثل جرعه هاي اين مايع لطيف جمع شد ، به يک جا سوق پيدا مي کند . بدون ترديد هر کس يک گل را بيش از گل هاي ديگر دوست دارد . زيرا سليقه با همه ي جهات مطابقه نمي کند و محال است ذهن در اعمال خود به يک طرف بيش تر متوجه نشود عاليه ! باور نمي کني آن گل تو باشي ؟ مختار هستي ! به تو اختيار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکني . چرا از متزلزل کردن يک قلب کوچک عاجز باشي ؟ اگر بخواهم تو را از اين کار که متزلزل کردن قلب من است ، ممانعت کنم مثل اين است که خواسته باشم سليقه و استعداد خودم را به تو تحميل بدارم و تو که خوب حس مي کني به چه چيز مستحق تري قبول نخواهي کرد مردي که متاع را ارزان خريده است به تو چيزي را تحميل کند تصديق مي کنم چيزي از قلب کم بهاتر نيست و من تو را با قلبم خريده ام حال مرا سرزنش مي کني . زيرا نتوانسته اي از روي قلب من اين خطوط را که خطوط يک سکه ي به نام تو ترسيم شده است ، بخواني چطور ممکن است در حالتي که خودت دعوي اعتبار مي کني من اعتبار نداشته باشم ، زيرا من سکه اي هستم که به وجود تو اعتبار مي يابم شکل تو ، اسم تو و آثار تو هميشه با من است . براي اين که اين يادگارهاي ثابت را نگاه بداري محتاج نيستم در دست تو باشم . نه و محتاج نيستم امشب پيش تو بيايم عاليه ! مرا سرکوب و خرد کن . يک قطعه ي کوچک من باز آثار وجود تو را نشان مي دهد . مرا آتش بزن ، به قالب ديگر بريز . جنسيت و مقدار من همان خواهد بود اگر گرد و غبار ايام روي يک سکه نشسته است به طوري که آن سکه را نتواني بخواني و بشناسي آن را بردار روي آن دست بکش ، آن را صيقلي کن. به تو معلوم خواهد شد يادگار وجود چه کسي است . قلب شاعر درياي بزرگ است ببين دريا را که با تمام وسعت خود به اندک نسيمي سيمايش را پرچين مي کند . چرا اندک سوء ظني سيماي مرا غمگين و متفکر نکند ، در صورتي که طبيعت قلب مرا حساس تر از قلب هاي ديگر آفريده است ؟ به تو بگويم چه چيز باعث بد گماني من شده است : محبت ، براي اين که تو را دوست مي دارم ! با وجود اين که خواستم دوستي ام را مخفي بدارم آن را آشکار مي کنم . شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زيرا مي خواهد به او اطمينان کند تو جز با راستي و دوستي نمي تواني قلبي را که مي خواهد دنيا را تغيير بدهد تغير دهي . ولي يک نکته ي قابل دقت در اين جا وجود دارد که اشخاص با يک کيفيت ساختمان دماغي آفريده نشده اند تا تمام يک طور حس و مشاهده کنند شاعر ، اين خلقت عجيب و نادر طبيعت از راست ، دروغ بيرون مي آورد ، حساب کن . از چشمش بترس. وقتي به مردم نگاه مي کند مردم در نزد او اوراق يک تاريخ ممتد و يادگار روزهاي کهنه و مبهم اند . اگر هيچ کس نتواند اين اوراق را بخواند ، شاعر مي خواند . حال با هم معامله مي کنيم ولي يقين بدار ضعفا و بد بخت ها ، زن ها و قلب هايي که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر و حامي و پناهي ندارند تو در اين راه خوب رو به پناهگاه خود مي روي ولي لازم است يک قدم از سوي جاده منحرف نشوي ، مگر اين که در اين انحراف دست مرا بگيري در ساير اوقات فکر تو به تو دستورهاي جداگانه اي مي دهد ولي هيچ کدام از اين ها شبيه دستورهايي نيستند که از طرف يک قلب طاغي و شعله ور به عالم داده مي شود چه قدر اين اشکال در نزد من منفور و مرده است ! اين ها چه جانوران زشتي هستند که در معابر پر جمعيت حرکت مي کنند ! مرگ محبوب را به من بده و منظره ي اين شهر را از من بگير ! زير اين سقف هاي خفه ، در شکاف اين ديوارهاي سکن ، کي مي تواند به من يک قلب سالم را نشان بدهد ؟ هيچ کس زبان عشق را خوب مي شناسي . عاليه ! همين طور قلبي را که درد مي کشد ، مي شناسي . در اين صورت من براي محبت تو با وجود هر تهمتي که به من مي زني تا مرگ پرواز مي کنم . زنده باد عدم يک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست مي دارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط stranger |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشق بلایی است که همه خواستارش هستند. (افلاطون)
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 |
| گرد آورندگان |
|
stranger ماهرخ بابک |
|
RSS
|