تبليغاتX
نشسته در تاریکی - داستان عشق نابینا

يه روز عشق و ديوانگي و محبت و فضولي با هم غايم موشك بازي مي كردن ،تا نوبت به ديوانگي رسيد كه چشم بزاره، ديوانگي همه رو پيدا كرد اما هرچي گشت اثري از عشق نبودريا،فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ غايم شده و ديوانگي رو خبر كرد،ديوانگي يه خار بزرگ برداشت وداخل بوته گل سرخ فرو كرد ،صداي فرياد عشق بلند شد وقتي به سراغش رفتن ديدن كه عشق چشمانش كور شده و ديوانگي از اين كارش ناراحت بود ،تصميم گرفت برايه هميشه عشق رو همراهي كنه و از اون روز به بعد وقتي عشق سراغ يكي ميره و چون كور هست بديهايه معشوق خودش و نمي بينه و ديوانگي هم هميشه در كنارش هست .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط stranger | 
 
بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران