![]() |
![]() |
|
|
عاليه ! عزيزم
گمان نمي بردم در اين شب تاريک براي کسي که اگر او را به هر جاي عالم ببندند وصله ي ناجور عالم است ، کاغذ بنويسي چندين ساعت است چيز مي نويسم . حس مي کنم خونريزي هاي مهمي عن قريب مي خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از اين ستاره آتش مي بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهيبي تبديل يافته است نمي دانم اين خيال از کجا در من قوت يافته است . وقتي که يک ساعت قبل براي انجام کاري اتفاقا از يک معبر پر جمعيت اين شهر ( لاله زار ) عبور مي کردم دلم مي خواست کور باشم تا شکل و هيکل ناپسند انسان را نبينم . کر باشم . صدايش را نشنوم . يک وجود آشفته و ياغي و فراري از مردم ، مثل من ، وجودي است که طبيعت بدتر از آن را پرورش نداده است فکر مي کنم با چه چيزي مي توانم زندگي را دوست بدارم : به يک جا دست مي گذارم دستم به شدت مي لرزد . پا مي گذارم . زير پايم زلزله ي شديدي احداث مي شود اگر مدت هاي مديد با من زندگي کرده بودي از حالات يک شاعر تعجب نمي کردي گل کم طاقتي را که نمي توان به آن دست زد و آن را چيد ، آن گل ، قلب شاعر است چرا مثل يان ابر منقلب نباشم . مثل اين ابر گريه نکنم ؟ چرا مثل اين ابر متلاشي نشوم ؟ نه ، نه ! اگر زندگاني براي باور کردن و دوست داشتن است من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنيده ام . حال بس است آن چه بنويسم جز پريشاني چيزي از جبهه ي آن احساس نخواهي کرد . پس خاموش مي شوم دوستار مهجور تو نيما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط stranger |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشق بلایی است که همه خواستارش هستند. (افلاطون)
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 |
| گرد آورندگان |
|
stranger ماهرخ بابک |
|
RSS
|