تبليغاتX
نشسته در تاریکی
سلام به همه ی دوستای گلم که هرچند کم هستین ولی تو این مدت که وبلاگو راه انداختم تنهام نذاشتین و با نظرات پر ارزشتون خوشحالم میکردین و دلگرم که دوستان جدید خوبی پیدا کردم.

گونه های همتون رو  میبوسم و دستاتونو دوستانه میفشارم.

از همتون خداحافظی میکنم

همتونو به دست پروردگارم می سپارم.

فعلا خداحاظ.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط stranger | 

آقای  عزيز !

 

1) به همسرت بگو : دوستت دارم !

2) واژه « دوست داشتن » را فقط براي او هزينه كن !

3) همسر تو كريستاله ! مواظب باش او را نشكني !

4) كاري كن كه به تو ايمان  بياره !

5) تو بايد تكيه گاه خوبي براش باشي !

6) از عشقت براي او هزينه كن ، نه فقط از ثروتت !

7) زيبايي همسرت را ستايش كن !  

8) كارهايي كه از توانش بيرونه , به او واگذار نکن !

9) او گل خوشبوي بهاري است ، پژمرده اش نكن !

10) انتظار نداشته باش همسرت مثل تو باشه !

11) با بحث و جدل او را خسته نكن !

12) نسبت به همسرت هميشه وفادار باش!

13) اقتدار و صلابت را جايگزين خشونت كن !

14) همدردي و همدلي او را آرام مي كنه !

15) قبل از انتقاد ازش تعريف كن !

16) سربسرش نگذار !

17) اگه به او احترام بذاري , به زندگي اميدوار می شه !

18) اگه آزارش بِدی , از تو متنفر می شه !

19) از دست پختش تعريف كن !  

20) نيش او نوشه ، ناراحت نشو !

21) دل او را نشکن !

22) مسخره اش نکن !

23) حسادت او را با تحقير برنيانگيز !

24) انگشتان ظريف و صدای نازکش می گويند : " با من ستيز مکن ! "

25) هر وقت بهت شک کرد ، با صداقت و مهربانی مطمئنش کن ! 

26) اگه گفت : تو منو دوست نداری ! بلافاصله به او بگو :

« به اندازه دنيا دوستت دارم ! »

27) اگه گفت : من بدبختم که با تو ازدواج کردم !   

بگو : عوضش من خيلی خوشبختم که با تو ازدواج کردم !

28) اگه گفت : دلم گرفته تو اين خونه !  

بگو : در اولين فرصت روی دوشم سوارت می کنم تو آسمونا می گردونمت !

29) اگه گفت : تو خيلی بدی !  بگو : عوضش تو خيلی خوبی !

30) اگه ناز کرد ! نازشو به قيمت گرون بخر !

31) اگه گريه کرد ، خيلی دسپاچه نشو ! فقط نوازشش کن !

32) اگه گفت : از دست بچه ها خسته شدم !

بگو : بهت حق می دم ! تو خيلی صبوری ! ازت متشکرم !

33) اگه اخم کرد ! بهش بگو : اخم نکن , زشت می شی !

34) اگه باهات قهر کرد ! بگو : قهرت هم مثل مهرت قشنگه ! 

35) اگه از مادر و خواهرت شکايت کرد ، فقط شنونده خوبی باش !

36) اگه گفت : من خواستگارای زيادی داشتم !

با لبخند بگو : پس من خيلی آدم خوش شانسی هستم که تو رو به چنگ آوردم

37) اگه گفت :  تو زشتی ! بگو عوضش تو خوشگلی !

38) اگه بازم گفت : زشتی ! بهش بگو : زيبايی مرد در عقل اونه !

39) اگه گفت : طلاق می خوام ! حتما به مشاور مراجعه کن !

40) دلآرامي كه داري دل در او بند     دگر چشم از همه عالم فرو بند

 

خانم  محترم !

 

1) به شوهرت افتخار کن !

2) کسی را با او مقايسه  نکن !

3) اقتدار و غرور او را نشکن !

4) زيبايی او را در عقل او جستجو کن ! 

5) قناعت پيشه باش !

6) زيباييت را به رخ ديگران نکش !

7) ناز کن اما متکبر نباش !

8) دلبری و فريبايی و طنازی پيشه کن !

9) احساسات زيبايت را با انديشه ای متين همراه کن ! 

10) لجبازی نکن که از چشم شوهرت می افتی ! 

11) تمکين کن تا تاج سرش باشی !

12) پناهگاه شوهرت باش تا فقط به تو پناهنده بشه ! 

13) زيبايی با سادگی و بی آلايشی برای تو آرامش بخش تر خواهد بود !

14) هوس بازی نکن ولی زيبا دوست باش !

15) اگر آشپزی را خوب نمی دونی حتما ياد بگير ! 

16) قبل از رانندگی سازندگی را بياموز !

17) هيچگاه  بدون آرايش مقابل شوهرت نشين !

18) دهانت را مسواک وخوشبو کن ! 

19) بدنت هيچ وقت بوی عرق نده !

20) لباست بوی غذا ندهد !

21) موقع آشپزی از پيش بند استفاده کن !  

22) قبل از شوهرت چشم بر هم نگذار و پيش از او بيدار شو !

23) موی تو يکی از دو زيبايی توست ، ازش مراقبت کن !

24) لبخند قشنگت را در هيچ شرايطی با اخم معاوضه نکن !     

25) توی رنج هات معناهای زيبا پيدا کن !

26) اگه شوهرت گفت : کسی غير از من با تو ازدواج نمی کرد !

بگو : پس خيلی بايد از تو ممنون باشم !

27) اگه بهت گفت : دوستت ندارم !

بهش بگو : عوضش من به تو افتخار می کنم !

28) اگه گفت :حوصله تو رو ندارم !

بهش بگو : منم غير از تو کسی رو ندارم !

29) اگه گفت : از خانواده ات خوشم نمياد !

بگو : عوضش من خانواده تو رو دوست دارم !

30) اگه عصبانی شد !

بگو : منو ببخش !

31) گاهی برای مادرشوهرت هديه بخر!

32) در خواست هاتو با ناز و دلبری برآورده کن !

33) زورگو نباش !

34) سختی کار شوهرت را درک کن !

35) او را در مردم داری کمک کن !

36) وقتی وارد خونه می شه , به پيشوازش برو ! دستشو بگير ! بِزار روی صورتت !

37) هيچ وقت بهش نگو : تو بی عرضه ای !

38) لباساشو براش اُتو کن که هر وقت خواست عوض کنه معطل نشه !

39) وقتی غذا رو سر سفره می ذاری به او بگو : نمی دونم خوشت مياد يا نه ؟!

40) لحظه به لحظه از خداوند کمک بگير !  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط stranger | 
عزيزم
مي نويسي با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو در سينه ام دوازده قلب وجود دارد ؟
کدام هوس بازي مي تواند در ميان محبت هاي شديد دوام پيدا کند ؟ انسان آب را مي ماند : وقتي حواسش مثل جرعه هاي اين مايع لطيف جمع شد ، به يک جا سوق پيدا مي کند . بدون ترديد هر کس يک گل را بيش از گل هاي ديگر دوست دارد . زيرا سليقه با همه ي جهات مطابقه نمي کند و محال است ذهن در اعمال خود به يک طرف بيش تر متوجه نشود
عاليه ! باور نمي کني آن گل تو باشي ؟ مختار هستي ! به تو اختيار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکني . چرا از متزلزل کردن يک قلب کوچک عاجز باشي ؟
اگر بخواهم تو را از اين کار که متزلزل کردن قلب من است ، ممانعت کنم مثل اين است که خواسته باشم سليقه و استعداد خودم را به تو تحميل بدارم و تو که خوب حس مي کني به چه چيز مستحق تري قبول نخواهي کرد مردي که متاع را ارزان خريده است به تو چيزي را تحميل کند
تصديق مي کنم چيزي از قلب کم بهاتر نيست و من تو را با قلبم خريده ام حال مرا سرزنش مي کني . زيرا نتوانسته اي از روي قلب من اين خطوط را که خطوط يک سکه ي به نام تو ترسيم شده است ، بخواني
چطور ممکن است در حالتي که خودت دعوي اعتبار مي کني من اعتبار نداشته باشم ، زيرا من سکه اي هستم که به وجود تو اعتبار مي يابم
شکل تو ، اسم تو و آثار تو هميشه با من است . براي اين که اين يادگارهاي ثابت را نگاه بداري محتاج نيستم در دست تو باشم . نه و محتاج نيستم امشب پيش تو بيايم
عاليه ! مرا سرکوب و خرد کن . يک قطعه ي کوچک من باز آثار وجود تو را نشان مي دهد . مرا آتش بزن ، به قالب ديگر بريز . جنسيت و مقدار من همان خواهد بود
اگر گرد و غبار ايام روي يک سکه نشسته است به طوري که آن سکه را نتواني بخواني و بشناسي آن را بردار روي آن دست بکش ، آن را صيقلي کن. به تو معلوم خواهد شد يادگار وجود چه کسي است .
قلب شاعر درياي بزرگ است ببين دريا را که با تمام وسعت خود به اندک نسيمي سيمايش را پرچين مي کند . چرا اندک سوء ظني سيماي مرا غمگين و متفکر نکند ، در صورتي که طبيعت قلب مرا حساس تر از قلب هاي ديگر آفريده است ؟
به تو بگويم چه چيز باعث بد گماني من شده است : محبت ، براي اين که تو را دوست مي دارم ! با وجود اين که خواستم دوستي ام را مخفي بدارم آن را آشکار مي کنم . شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زيرا مي خواهد به او اطمينان کند
تو جز با راستي و دوستي نمي تواني قلبي را که مي خواهد دنيا را تغيير بدهد تغير دهي . ولي يک نکته ي قابل دقت در اين جا وجود دارد که اشخاص با يک کيفيت ساختمان دماغي آفريده نشده اند تا تمام يک طور حس و مشاهده کنند
شاعر ، اين خلقت عجيب و نادر طبيعت از راست ، دروغ بيرون مي آورد ، حساب کن . از چشمش بترس. وقتي به مردم نگاه مي کند مردم در نزد او اوراق يک تاريخ ممتد و يادگار روزهاي کهنه و مبهم اند . اگر هيچ کس نتواند اين اوراق را بخواند ، شاعر مي خواند . حال با هم معامله مي کنيم ولي يقين بدار ضعفا و بد بخت ها ، زن ها و قلب هايي که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر و حامي و پناهي ندارند
تو در اين راه خوب رو به پناهگاه خود مي روي ولي لازم است يک قدم از سوي جاده منحرف نشوي ، مگر اين که در اين انحراف دست مرا بگيري
در ساير اوقات فکر تو به تو دستورهاي جداگانه اي مي دهد ولي هيچ کدام از اين ها شبيه دستورهايي نيستند که از طرف يک قلب طاغي و شعله ور به عالم داده مي شود
چه قدر اين اشکال در نزد من منفور و مرده است ! اين ها چه جانوران زشتي هستند که در معابر پر جمعيت حرکت مي کنند ! مرگ محبوب را به من بده و منظره ي اين شهر را از من بگير ! زير اين سقف هاي خفه ، در شکاف اين ديوارهاي سکن ، کي مي تواند به من يک قلب سالم را نشان بدهد ؟ هيچ کس
زبان عشق را خوب مي شناسي . عاليه ! همين طور قلبي را که درد مي کشد ، مي شناسي . در اين صورت من براي محبت تو با وجود هر تهمتي که به من مي زني تا مرگ پرواز مي کنم . زنده باد عدم

يک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست مي دارد
نيما

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط stranger | 

خيلي سخته اسمش رو كه خيلي دوست داري بشنوي ولي مجبور باشي خودت و به نشنيدن بزني، خيلي سخته تنها تلفني كه توي ذهنت حك شده رو داشته باشي ولي نتوني بهش حتي يه زنگ هم بزني، خيلي سخته كه كسي رو دوست داشته باشي ولي نتوني بهش بگي كه دوست دارم ،خيلي سخته كه اون  اوج بگيره ولي تو بي خبر باشي و بدتر از اون اينكه يكي ديگه بهت بگه شايد براي آخرين بارباشه كه صداش و مي شنوي ،حال :تنها كاري كه مي شه  براش انجام داد اينه كه از خدا بخواهي در هر كجا كه هست خوشبخت بشه و حتي برا يه لحظه غم توي دلش نشينه اين تنها كاري هست كه ميشه براش انجام داد امیدوارم که منو فراموش نکنی .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط stranger | 

يه روز عشق و ديوانگي و محبت و فضولي با هم غايم موشك بازي مي كردن ،تا نوبت به ديوانگي رسيد كه چشم بزاره، ديوانگي همه رو پيدا كرد اما هرچي گشت اثري از عشق نبودريا،فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ غايم شده و ديوانگي رو خبر كرد،ديوانگي يه خار بزرگ برداشت وداخل بوته گل سرخ فرو كرد ،صداي فرياد عشق بلند شد وقتي به سراغش رفتن ديدن كه عشق چشمانش كور شده و ديوانگي از اين كارش ناراحت بود ،تصميم گرفت برايه هميشه عشق رو همراهي كنه و از اون روز به بعد وقتي عشق سراغ يكي ميره و چون كور هست بديهايه معشوق خودش و نمي بينه و ديوانگي هم هميشه در كنارش هست .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط stranger | 
- علی ابن ابیطالب : چه زشت است کوچکی به هنگام نیاز و سرکشی به هنگام بی نیازی.

 - علی ابن ابیطالب : حاجت محتاج را به تاخیر نینداز زیرا نمی دانی از اینکه فردا برای تو چه پیش خواهد آمد .

 - علی ابن ابیطالب : بهترین شیوه صداقت وفای به عهد است.

 -علی ابن ابیطالب : آدمی به گفتارش سنجیده می شود و به رفتارش ارزیابی می گردد، چیزی بگو که کفه سخنت سنگین شود و کاری کن که قیمت رفتارت بالا رود.

 -علی ابن ابیطالب : هیچ شرافتی مانند فروتنی نیست .

 -علی ابن ابیطالب : برای مشاورت ، خردمندان را برگزین تا از ملامت و ندامت در امان باشی.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط stranger | 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم.

 

نمي بخشمت....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي....بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .....نمي بخشمت .....بخاطر دلي كه برايم شكستي .....بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.....نمي بخشمت .....بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي.... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي محبت از درخت آموز كه حتي سايه از هيزم شكن هم بر نمي دارد.

 

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.

 

زندگب زيباست نه به زيبايي  حقيقت. حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي.....جدايي سخت است نه به سختي تنهايي.

 

هر كسي هم نفس شد دست آخر قفسم شد . من ساده به خيالم كه همه كاروكسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خندهاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد.

گفتي دوستت دارم . قلبم تندتر از هميشه تپيد لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند . با صدايت مرا نوازش کردي تپش قلبت را حس کردم مهربان و پاک بود در اغوشت غرق محبت شدم به تو تکيه کردم و ارام شدم

چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند.

مهرباني و صداقت تو درست به ظرافت گلبرگ هاي يک گله نوشکفته است که براي يه پروانه خسته بهترين جاي رسيدن به آرامشه.

 برگرفته از:http://www.eshghe-latif.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط stranger | 
*هنگامي كه خداوند مرا همچون سنگريزه اي در اين درياچه ي عجيب انداخت ، آرامش آن را بر هم زد و بر سطح آن دايره هايي نا محدود پديد آوردم. ولي هنگامي كه به اعماق آن رسيدم ، مانند آن آرام شدم.

*سكوت را به من عطا كن تا به تاريكي هاي شب هجوم آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط stranger | 
*کسی که ارزش گریه کردن تو را دارد هرگز تو را به گریه نمی اندازد .

*اگر انطوری که میخواهی دوستت ندارد بدان معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد .

*دوستت واقعی دستت را میگیرد و قلبت را لمس میکند .

*بدترین شکل دلتنگی آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

*تو در تمام دنیا یک نفری اما برای بعضی ها تمام دنیایی.

*شاید خدا خواسته که بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و وقتی او را یافتی باید شکر گذار باشی.

*خودت را زیاده از حد تحت فشار قرار نده بهترین چیزها وقتی اتفاق میوفتند که انتظارش را نداری.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط stranger | 
* ازدواج کردن و ازدواج نکردن هر دو موجب پشيمانى است.   (( سقراط))

* آن قدر شکست خورده ام تا راه شکست دادن را آموختم.   ((ناپلئون))

* از موفقيت ديگران همان قدر خوشحال باش که از موفقيت خودت خشنود مى شوى.   ((کريستين لارسون))

* موفقيت يک درصد نبوغ و 99 درصد عرق ريختن است .   ((اديسون))

* از نشانه هاى جوانمردى اين است که به ديگران احترام بگذاريم، حتى اگر فايده اى برايمان نداشته باشد.   ((ويليام ميکپيس))

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط stranger | 
عاليه ! عزيزم
گمان نمي بردم در اين شب تاريک براي کسي که اگر او را به هر جاي عالم ببندند وصله ي ناجور عالم است ، کاغذ بنويسي
چندين ساعت است چيز مي نويسم . حس مي کنم خونريزي هاي مهمي عن قريب مي خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از اين ستاره آتش مي بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهيبي تبديل يافته است
نمي دانم اين خيال از کجا در من قوت يافته است . وقتي که يک ساعت قبل براي انجام کاري اتفاقا از يک معبر پر جمعيت اين شهر ( لاله زار ) عبور مي کردم دلم مي خواست کور باشم تا شکل و هيکل ناپسند انسان را نبينم . کر باشم . صدايش را نشنوم . يک وجود آشفته و ياغي و فراري از مردم ، مثل من ، وجودي است که طبيعت بدتر از آن را پرورش نداده است
فکر مي کنم با چه چيزي مي توانم زندگي را دوست بدارم : به يک جا دست مي گذارم دستم به شدت مي لرزد . پا مي گذارم . زير پايم زلزله ي شديدي احداث مي شود
اگر مدت هاي مديد با من زندگي کرده بودي از حالات يک شاعر تعجب نمي کردي
گل کم طاقتي را که نمي توان به آن دست زد و آن را چيد ، آن گل ، قلب شاعر است
چرا مثل يان ابر منقلب نباشم . مثل اين ابر گريه نکنم ؟ چرا مثل اين ابر متلاشي نشوم ؟
نه ، نه ! اگر زندگاني براي باور کردن و دوست داشتن است من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنيده ام . حال بس است
آن چه بنويسم جز پريشاني چيزي از جبهه ي آن احساس نخواهي کرد . پس خاموش مي شوم
دوستار مهجور تو

نيما

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط stranger | 

* خوشبختي توپي است که وقتي مي غلطد بدنبالش مي رويم و وقتي توقف مي کند به آن لگد مي زنيم.   ((شاتو بريان))

* آزادى چيزى است شبيه سلامتى، اين دو را تا از دست نداده ايم قدرشان را نمى شناسيم.    ((ولتر))
* آفتاب به گياهى حرارت مى دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد.   (( تولستوى))

* يا چنان نماي که هستي ، يا چنان باش که مي نمايي .   (( بايزيد بسطامي))

* آنان که گذشته را بخاطر نمى آورند محکوم به تکرار آنند.   (( سانتايانا))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط stranger | 
به عاليه نجيب و عزيزم
مي پرسي با کسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين که صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است .
بالعکس ديشب را خوب خوابيده ام . ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم . دوباره حاضرم . من هرگز اين راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتي به نظر مي ايد ترجيح نخواهم داد . در آن راحتي دست تو در دست من است و در اين راحتي … آه ! شيطان هم به شاعر دست نمي دهد ، مگر اين که در اين تاريکي شب ، خيالات هراسناک و زمان هاي ممتد نااميدي را به او تلقين کند
بارها تلقين کرده است : تصديق مي کنم سالهاي مديد به اغتشاش طلبي و شرارت در بسطي زمين پرواز کرده ام . مثل عقاب ، بالاي کوه ها متواري گشته ام ، مثل دريا ، عريان و منقلب بوده ام . بدي طينت مخلوق ، خون قلبم را روي دستم مي ريخت . پس با خوب به بدي و با بد به خوبي رفتار کرده ام ، کم کم صفات حسنه در من تبديل يافتند : زودباوري ، صفا و معصوميت بچگي به بدگماني ، خفگي و گناه هاي عيب عوض شدند .
آه ! اگر عذاب هاي الهي و شراره هاي دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور معامله مي کرد
حال ، من يک بسته ي اسرار مرموزم ، مثل يک بناي کهنه ام که دستبردهاي روزگار مرا سياه کرده است . يک دوران عجيب خيالي در من مشاهده مي شود . سرم به شدت مي چرخد . براي اين که از پا نيفتم ، عاليه ، تو مرا مرمت کن
راست است : من از بيابان هاي هولناک و راه هاي پر خطر و از چنگال سباع گريخته ام . هنوز از اثره ي آن منظره هاي هولناک هراسانم
چرا ؟ براي اين که دختر بي وافيي را دوست مي داشتم ، قوه ي مقتدره ي او بي تو ، وجه مشابهت را از جاهاي خوب پيدا مي کند
پس محتاجم به من دلجويي بدهي . اندام مجروح مرا دارو بگذاري و من رفته رفته به حالت اوليه بازگشت کنم
گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پيشگاه تو آورده ام . عاليه ي عزيزم ! آن چه نوشته اي ، باور مي کنم . يک مکان مطمئن به قلب من خواهي داد . ولي برايفکر و ملايمت لازم است .
چه قدر قشنگ است تبسم هاي تو
چه قدر گرم است صداي تو وقتي که ميان دهان نقل مکان دادن يک گل سرمازده ي وحشي ، براي اين که به مرور زمان اهلي و درست شود ، ت مي غلتد
کسي که به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است

نيما


ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط stranger | 
ترجمه اهنگ  tired of being sorry

Tired Of Being Sorry
خسته از متاسف بودن

I don’t know why

نمیدونم چرا

You want to follow me tonight

تو امشب دنبال من راه افتادی

When in the rest of the world

تا پایان جهان

With you whom I’ve crossed and I’ve quarreled

من که با تو بدرفتاری و بدخلقی کردم

Let’s me down so

پس بذار مایوس بمانم

For a thousand reasons that I know

برای هزاران دلیل که من میدونم

To share forever the unrest

تا برای همیشه اشفتگی را با هم تقسیم کنیم

 

With all the demons I possess

با تمام پلیدی هایی که من صاحب هستم

Beneath the silver moon
زیر ماه نقرهای

Maybe you were right

شاید حق با تو بود

But baby I was lonely

اما عزیزم من تنها بودم

I don’t want to fight

من نمیخوام بجنگم

I’m tired of being sorry
من از معذرت خواهی خسته شدم

Chandler and Van Nuys

Chandler (نام منطقه ای در اریزونا) و Van Nuys (نام منطقه ای در کالیفرنیا)

With all the vampires and their brides

با تمام خون اشام ها و عروسهایشان(اشره به معتادین و فاحشه ها)

We’re all bloodless and blind

ما همه مرده و کور هستیم(اشاره به نداشتن زندگی واقعی)

And longing for a life

و اشتیاق برای یک زندگی

Beyond the silver moon
انسوی ماه نقره ای

Maybe you were right

شاید حق با تو باشه

But baby I was lonely

اما عزیزم من تنها بود

I don’t want to fight
من نمیخوام بجنگم

I’m tired of being sorry

من از معذرت خواهی خسته شدم

I’m standing in the street

من در خیابان ایستاده ام

Crying out for you

برای تو میگریم

No one sees me

کسی منو نمیبینه

But the silver moon
به جز ماه نقره ای

So far away - so outer space

خیلی دور با یک فاصله ی خیلی طولانی

I’ve trashed myself - I’ve lost my way

من خودم رو تباه کردم-من راهم رو گم کردم

I’ve got to get to you got to get to you
من باید به تو برسم باید به تو برسم

Maybe you were right

شاید حق با تو بود

But baby I was lonely

اما عزیزم من تنها بودم

I don’t want to fight

من نمیخوام بجنگم

I’m tired of being sorry

من از معذرت خواهی خسته شدم

I’m standing in the street

من در خیابان ایستاده ام


Crying out for you

برای تو میگریم

No one sees me

کسی منو نمیبینه

But the silver moon

به جز ماه نقره ای


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط ماهرخ | 

اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.    (دكتر علي شريعتي)

وقتي خواستم زندگي کنم، راهم را بستند.وقتي خواستم ستايش کنم، گفتند خرافات است.وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتي خواستم گريستن، گفتند دروغ است.وقتي خواستم خنديدن، گفتند ديوانه است.دنيا را نگه داريد، ميخواهم پياده شوم.    (دكتر علي شريعتي)


به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.    (دكتر علي شريعتي)


 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط stranger | 
نيما در سپيده ‌دم جواني به دختري دل باخت و اين دلباختگي طليعه‌ي حيات شاعرانه‌ي وي گشت . بعد از شكست در اين عشق به سوي زندگي خانوادگي شتافت و عاشق صفوراي چادرنشين شد و منظومه‌ي جاودانه «افسانه»‌ را پديد آورد.
پدر نيما از ازدواج وي با صفورا راضي بود اما صفورا حاضر به آمدن به شهر نشد و ناگزير از هم جدا شدند و دومين شكست او را از پاي درآورد.

سرانجام نيما در سال ۱۳۰۵ با با عاليه جهانگيري ـ خواهرزاده‌ي جهانگيرخان صوراسرافيل ـ ازدواج كرد. نيما به عاليه جهانگيري نامه هاي عاشقانه اي مي نوشت که قصد دارم هر از گاهی شاید هر روز بخشی از آن را در این وبلاگ قرار دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط stranger | 
عزيزم
قلب من رو به تو پرواز مي کند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ که دوستي است و جنايت ها به مکافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خيلي ها هستند که با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب کنم و اين خيال مدت ها است که ذهن مرا تسخير کرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
من يک کوه نشين غير اهلي ، يک نويسنده ي گمنام هستم که همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، که بره و مرغ نگاهداري مي کنيد متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هيهات که بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريکي وحشتناک خيال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي کنم

دوست کوه نشين تو
نيما

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط stranger | 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.    ( دكتر علي شريعتي)

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.      ( دكتر علي شريعتي )

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.    ( دكتر علي شريعتي )

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط stranger | 
 

یک جوان یونانی به مادرش شکایت می کرد که چون شمشیرش کوتاه است نمی تواند با دشمن بجنگد . مادر او در جواب گفت : خیلی خوب اگر شمشیرت کوتاه است یک قدم جلوتر برو .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط stranger | 
فرزانگي ، فرزانگي نيست ، اگر بسيار مغرور شود و نتواند بگريد ، بسيار جدي و خشک شود و نتواند بخندد و بسيار خودبزرگ بين شود و نتواند ديگران را ببيند.            .. جبران خليل جبران ..  

دنیای عجیبی است ، آنانکه دوستشان داریم دوستمان ندارند

آنانکه دوستمان دارند دوستشان نداریم

آنانکه دوستمان دارند و دوستشان داریم پیشمان نیستند    ..دکتر علی شریعتی..

از عاجزترین مردم کسی است که نمی تواند دوست پیدا کند و از او عاجزتر کسی است که دوستش را از خود دور کند .   ..حضرت علی (ع)..

 کلمه خستگی مفهوم ندارد ، تنها در فرهنگ ذکر شده است.   ..آرتور بریوبون..

عاقل آنچه را که نمی داند نمی گوید، ولی آنچه را که می گوید می داند. ا..   رسطو..

 هیچ وقت نمی توانید با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید .   ..گاندی..

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 3:28 قبل از ظهر  توسط stranger | 

زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی ترازآن هستندکه بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم.

چنين گفت زرتشت.....عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش.

سریعترین راه دریافت عشق , بخشیدن آن به دیگران است.
سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط stranger | 
دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت.

مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم .

عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست.

عشق کنار هم ايستادن زير باران نيست...!!! عشق اين است که يکي براي ديگري چتر شود و ديگري هرگز نفهمد چرا خيس نشد.

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 3:11 قبل از ظهر  توسط stranger | 
اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...


بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط stranger | 
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط stranger | 
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.